تبليغاتX
زندگی زیباست!

زندگی زیباست!

تااینجا روپست موقت کردم

بقیه بمونه واسه بعد

از اینجا بود از همین وبلاگ اومدم دنیای مجازی خیلی قشنگ بود همش خاطره شد برام .اون وبم هم به احترام فنچم میذارم باشه ولی بقیه خاطراتش ثبت موقت میکنم

روزهای زیبایی بود ............................

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 8:13 توسط آزاده | |

میدانی؟بالا تر از رنجیدن هم جاییست.من ان را میشناسم.جایی که میان ماندن ورفتن معلقی.جایی که از دردی می سوزی که ،از ان نه گریزی است ونه به ان پناهی.....سر بر شانه گذاشتن و گریستن را باور ندارم.کدام شانه؟کدام گریه ی صادقانه؟گریستن برای کدام قلب که چشم هایش حدقه ی دو کره ی خاکی نباشد؟از درد با که گفتن؟باور کدام مهربانی؟که فردا،نامهربانیش،به نا باوری گرفتارت نکند؟دل بستن را باور ندارم.با این همه،گاهی عجیب دلم هوایت را می کند.......

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 11:55 توسط آزاده | |

 

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رهات رها رها من

 

ز من هر انکه او دور

چودل به سینه نزدیک

به من هر انکه نزدیک

از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

 

ستاره ها نهفته اند

 در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

 هوای گریه با من ....................

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 10:53 توسط آزاده | |

 

زندگی  لحظاتی است که از آغاز تولد شروع شده

 وتا پایان عمر ادامه دارد .

ما تنها یکبار به این دنیا پا میگذاریم و این خود ما

 هستیم که تصمیمیم میگیریم لحظات زندگیمان

 چگونه وبا چه کیفیتی سپری شود.

 به راستی زندگی تنها گذر دقایق وساعت ها نیست

 بلکه خاطرات ولحظاتی است که همواه در ذهن ما

باقی مانده و هر گز از بین نخواهد رفت .

 تولدت مبارک

دختر بهار

 

 

                                       

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 10:50 توسط آزاده | |

مرگ خیلی آسان

میتواند به سراغ من بیاید

اما من تا می توانم زندگی کنم

نباید به پیشوازش بروم

البته اگر یک وقت ناچار با مرگ روبرو شدم

که میشوم مهم نیست

مهم این است که که زندگی یا مرگ من

چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد .

از کتاب ماهی سیاه کوچولو اثر صمد بهرنگی

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 13:45 توسط آزاده | |

نازنین

داس بی دسته ما

سال‌ها خوشه نارسته بذري را برمي‌چيند


كه به دست پدران ما بر خاك نريخت


كودكان فردا


خرمن كشته امروز تو را مي‌جويند


خواب و خاموشي امروز تو را


در حضور تاريخ


در نگاه فردا


هيچكس بر تو نخواهد بخشيد


باز هم منتظري؟


هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد


و نمي‌گويد برخيز


كه صبح است،


بهار آمده است


تو بهاري


آري


خويش را باور كن .

                                         "مجتبی کاشانی "

                                           

نوشته شده در جمعه ششم فروردین 1389ساعت 22:13 توسط آزاده | |

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند.. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برابرای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد." برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت:   " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

 

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

 

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 12:49 توسط آزاده | |

نگاه کن

نگاه کن

هزار چرخش زندگی

یکی با یکی برابرنیست !

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 13:18 توسط آزاده | |

عکسها شاید حرفه ای نباشند ولی دوست داشتم از صحنه هایی که برایم خاطره انگیز وزیبا هستند عکس بندازم وگوشه ای ثبتشان کنم .

 Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

این قسمتی از یخ حوض است که بادستای یه مهربون شکسته شد تا با آب اون وضو بگیره فکر میکنید چقدر میتونست لذت بخش باشه.

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

سرما گاهی خیلی زیباست ....

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

این دستان رارد نکن .....

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

آخ که چقدر دیدنت وبا تو حرف زدن شیرین است ...

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

هیچگاه نیست که کسی وارد این حرم نشود همینطور میان ومیرن

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

یا امام رضا  گره از مشکل همه باز کن ...

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

آماده برای نماز...

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

ای قربون کبوترهات برم

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

اینم دستای کوچولو دخترم نمیدانم در ربنایش چه می گوید ؟

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

واقعا چشمها با این گنبد بد گره میخوره نمیشه چشم برداشت

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

الهی بگردم از هیئت های عزادری خودش جا مونده بود آدرسی با شماره تلفن همراهش بود با گریه داد به من براش زنگ زدیم وگفتیم بیان ببرنش خیلی ناز بود میگفت من هیچکس رو ندارم پسر ندارم دوتا دختر دارم ای دورت بگردم یعنی اگه پسر داشتی همه کس داشتی ...

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

این خانوما که سر وته صفش  نا پیدا بود از یکی از شهرهای اطراف اومده بودند اونهم با پای پیاده ....

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

در اون حال وهوا با بوی اسپند .....

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

هرکس به شکلی  عزاداری میکرد ....

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

حتی با پشت خمیده او آمد...

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

دست در دست ...

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

با هر پرچم ...

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

میبنید چه برفی ویخی بود

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

 

باز هم دوست دارم این سرمای زیبا رو حس کنم ودلم تنگ شده است ....

 

نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 10:24 توسط آزاده | |




 

2003472mg9szi5yze.gif

،پرسیدم...

 

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 با كمی مكث جواب داد :

 

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .

 

پرسیدم ،

آخر .... ،

 

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

 

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ... 

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

 

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به .... ،

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

زلال باش ..... ،‌ زلال باش ...... ،

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ، زلال كه باشی ، آسمان در توست


نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 12:1 توسط آزاده | |

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
 
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
 
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
 
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
 
وتنها دل ما دل نیست
 
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
 
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
 
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
 
و برای سیاهی ها نور بپاشم
 
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
 
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
 
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
 
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
 
 
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای
 
 
تکرار
 
اشتباهات گذشتگان
 
یادم باشد زندگی را دوست دارم
 
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که
 
 
به سوی
 
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
 
 
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از
 
 
سازش
 
ع شق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
 
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
 
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می
 
 
شود
 
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
 
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
 
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت 
 
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
 
یادم باشد زمان بهترین استاد است
 
 
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت
 
 
برفرقم نکوبم
 
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
 
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
 
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
 
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
 
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
 
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
 
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
 
 
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز
 
 
باشند
 
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
 
 
 
بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم

 

نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 0:22 توسط آزاده | |

     و دوباره یلدا...

            دوباره من...               دوباره تو ...              دوباره ما...
 

                             شب رفتن پاییز  ... شب آغاز ما  !


     همین لحظه ها بود ...چند سال قبل... من به تو گره خوردم ... تا همیشه !

ماه هاست اینجا ننوشته ام         می دانی ..اینجا یعنی تو  .. یعنی نوشتن از تو ...

اما هر آنکه آمد و خواند عاشق نبود ... گفت بگذر ... گفت رها  کن ... گفت ازنو بساز ...

                   
 
         پس بر آن شدم که دیگر ننویسم ... بگذار اینجا هم مثل دلم خاک بگیرد!

                                             کاش کسی مرا می فهمید...

کاش می فهمید سال ها  ندیدن،نشنیدن اما با او هر لحظه زیستن یعنی چه!

                                                    میدانی...

                                از یاد برده ام بی تو زیستن چه گونه است...
                           
                                 بی یاد تو برخاستن ؟؟ بی یاد تو خفتن؟؟؟ 

                            در انتظارت نبودن؟؟ دیگری را دوست داشتن؟؟؟
                                           
                                               فراموشت کردن؟؟


                                  گاهی فکر میکنم کاش می شد !!

یک لحظه چشمانم را ببندم و باز کنم ... یا بیایی تا همیشه بمانی ... یا از همه وجودم
 
                                          پاک شوی... به یک آن !!

         دیگر در هر دم نباشی ...هر بازدم نباشی.. در تک تک یاخته ها نباشی...

                                     در تمام شادی ها ... تمام غم ها ...
                                      
                                                        کاش می شد!

               کاش کنار هم بودنمان با عشق بود نه عادت !

               شنیده ام عشق به اعتبار دوامش عشق است نه شدت حضورش!

                                          با دوام بوده عشقمان،نه؟

نمی خواهم دوباره عاشق شوم که اعتقاد دارم عشق تکرار نمیشود اما میخواهم یاد 

           بگیرم دوباره دوست بدارم... شاید روز ها کمی راحت تر بگذرند!

                             امشب  شب ماست...شب یک عشق ناب...


                        در  این زیباتر شب برای عاشق شدن...عاشق شو!قلب

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 0:18 توسط آزاده | |

نمي‌دونم چند وقت بود كه اونجا بوديم. همه‌مون دور تا دور اتاق نشسته و منتظر بوديم كه پنجره كوچيك آهني باز بشه و اسممون رو صدا كنن. هر روز يه فرشته اون روزن نجات رو باز مي‌كرد و اسم كساني رو كه قرار بود برن، با صداي بلند مي‌خوند. اون موقع بود كه همهمه و شلوغي شروع مي شد و رفتني‌ها از بقيه حلال بودي مي‌طلبيدن و مي رفتن. و باز هم ما مي‌مونديم چشم انتظار يه روز ديگه و يه اميد ديگه. تا يه روز كه فرشته داشت اسم‌ها رو مي‌خوند، نام آشنايي رو شنيدم. آره. اسم خودم بود. خوشحال شدم و تندي از جام بلند شدم و از همه هم‌اتاقي‌هام خداحافظي كردم و بيرون اومدم. عده زيادي نبوديم، همه‌مون رو به خط كردن و راه افتاديم بريم كه دوباره صدايي، اسمم رو صدا كرد. من رو از بقيه جدا كردن و به اتاق كوچكتري بردن. اتاقي كه در و ديوارش به رنگ سياه و نارنجي بود. نارنجي خيلي پر رنگ كه به قرمز بزنه. من رو اونجا گذاشتن و رفتن. من تنها مونده بودم. نمي‌دونم چقدر گذشت تا اينكه در، با صدايي لرزون باز شد و خدا وارد اتاق شد. يه كم به من نگاه كرد و بدون گفتن حرفي روي يه صندلي نشست و من هم روبروش واستادم. خدا گفت: قراره كه بري، اما مي‌دوني كجا ؟ گفتم آره، قراره برم تو دنياي آدمها. گفت: مي‌دوني اونجا چه جوريه؟ گفتم: نه. گفت: من رو دوست داري؟ گفتم: خيلي. گفت: من هم تو رو دوست دارم، يعني همه چيزهايي رو كه آفريدم دوست دارم. اون وقت دستش رو دراز كرد و روي قلبم گذاشت. گرمم شد. اما گرماش لذت‌بخش نبود. ناراحت شدم. داشتم مي‌سوختم. خدا، دستش رو رو قلبم فشار مي‌داد و لبخند مي‌زد و من زجر مي‌كشيدم. پوست بدنم به رنگ در و ديوار اون اتاق شده بود و خدا همچنان به كارش ادامه مي‌داد. ديگه نتونستم تحمل كنم. دستم رو دراز كردم تا دست خدا رو از رو قلبم بردارم. همين كه دستش رو گرفتم، درد و ناراحتيم از بين رفت و به جاش حس خوبي جايگزين شد. خدا لبخندي زد و گفت: دردناك بود؟ گفتم آره، چرا اين كار رو كردي؟ مگه دوستم نداري؟ گفت: چرا، اما قراره بري تو دنياي آدمها. قراره اونجا تنهايي بكشي. قراره يه عالمه از اين دردها رو تحمل كني. قراره بري تو دنياي آدمها و داغ ببيني. اين همه مدت تنها توي اين اتاق نگهت داشتم تا عادت كني به بي‌كسي، خواستم بدوني داغ ديدن چه طعمي داره و تو همچين مواقعي، بايد چيكار كني تا درد و ناراحتيت از بين بره. اون‌وقت دستش رو رو سرم كشيد و گفت: برو، مواظب خودت باش، من رو هم فراموش نكن … و من از يه دهليز بزرگ گذشتم و پا به دنياي آدمها گذاشتم. درست ۲۸ سال قبل تو همچين روزي …

امروز روز تولدمه و هوای اینجا مثل همون حالی هست که من دارم شما روز تولدتون رو زدوست دارید...من که خیلی دوست

داشتم .

امروز آخرین پست زندگی زیباست !رو نوشتم چون نمی دونم زندگی زیباست ؟

من دوستای خیلی خوب در اینجا پیدا کردم وحتما برای خوندن مطالب زیبا شون همیشه بهشون سر می زنم .
 
آراش عزیز دادش مهربون وبا متانتی که ازش خیلی چیزا  یاد گرفتم وخیلی هم به زحمت انداختمش .
 
آرش عزیز(نصیحت )که هیچ وقت از خوندن مطالب وبلاگش خسته نمی شم و هر جملش پر از معنا وپر تامل .
 
یاس گلم که خیلی مهربونه و با محبت که همیشه احساس میکنم از خوندن مطالب وبلاگش دلش گرفته .
 
نوازش خدا وفصل خدا که خاله مهربونم وهمیشه یه همدم ویه دوست خیلی خوب برای من و دلش  دریایی.
 
گلهای آفتابگردن که یه دنیا دوستش دارم  خیلی خیلی زیاد آخه زیبا جونم  .
 
دریا دوست عزیز که پست های وبلاگش همیشه آموزنده .
 
مهم نیست کیه ولی خیلی دلمان برایش تنگ شده که دیگه نمی نویسه
 
ویه دوست دوست داشتنی (عین  ـجیم ) که وبلاگی به زیبایی و پر محتوایی وپر هیجانی این دوست ندیدم .
 
وهمه دوستای خوب دیگه همسایه ها با اون خاطرات سردش  قصه دلها که پر از دلهره است غزال عزیزم زرناز
 
گلم وستاره شاعر گل یاس تک وتنها که خیلی وقته ازش خبر ندارم و....من چقده دوست دارم اینجا همشون همشون رو دوست دارم  وبهمشون حتما سر میزنم .
 
تا زندگی زیبا ......
 
 
 برای همه آرزوی موفقیت می کنم
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 8:20 توسط آزاده | |

 

هر وقت که اتفاقی می افتد ـیک اتفاق تلخ وناجور -هر وقت که حسابی توی لک می روم واز ته دل آه می کشم

یا از کوره در می روم وداد وبیداد راه می اندازم .یکی به من میگوید ((کم نیاور .جلوی خدا آبرو ریزی نکن .اینها همه

اش امتحان است.))

خدایا اصلا نمی فهمم توچرا باید این قدر سر به سر ما آدمها بگذاری .چرا نمی گذاری آدمها زندگیشان را

بکنند؟اصلا این همه امتحان به چه دردی می خورد؟

فکرش را که میکنم می بینم زندگی بدون امتحان چه زندگی قشنگ وبی دلهره ای می شد اما تو دلت نمی

خواهد زندگی قشنگ وبی دلهره باشد.

از همه بدتر اینکه  من  اصلا نمیدانم  چه چیزهایی جزءسئوالات امتحانی هست وچه چیزهایی نیست .نمیدانم

وقت امتحانهایت چقدر است ؟اصلا منابع سئوالات امتحانی تو کجاست ؟تو از چی امتحان میگیری ؟

وای که چقدر زندگی کردن کار سختی است .آن هم با این همه امتحان .

اماخدایا!کاشکی می شد تغییری در رفتارت بدهی .باور کن اگر امتحان را حذف کنی .آدمهایت را خیلی خوشحال

کرده ای .

تو میدانی خدا از روی چه منابعی سئوال طرح میکند؟

تازه ترین امتحانی که خدا از تو گرفت چه بود ؟

                                             

 

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 21:8 توسط آزاده | |

امروز

جانم بیدار است

و ناگهان

تو را درکنارخود دیدم

دیروز

به خویشتن نگریستم

به جز درد و رنج درونم

چیزی ندیدم

و ناگهان

همه جا تاریک شد

اما امروز

طبیعت روشن است

و تمام رازهای زندگی را در درونم احساس می کنم

چون تو در کنارم هستی ....

                                                 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 21:38 توسط آزاده | |

تصوير اصلي را ببينيد

 

 

 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

                    نه باید ها ....

 

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را

                   با بغض می خورم

 

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم :

                             باشد برای روز مبادا!

اما

 در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روز های ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز  نیز روز مبادا

                              باشد!

 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

                     نه باید ها...

 

هرروز بی تو

 روز مباداست!

"قیصر امین پور"

                                                                                                                                                

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 8:33 توسط آزاده | |

زندگی قصه ای نیست

که ابلهی آن را گفته باشد

وبه قول <<مکبث>>

سراسرخشم وهیا هو باشد

زندگی

یک اندیشه ی

بلند

طولانی

است ...                                     

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22:58 توسط آزاده | |

نوروز

شاید همه چیز باشد

از شیرینی گس کودکی

تا تلخی موقت موهای نقره ای

نوروز شاید

رویای مکرری باشد در خواب

خواب زندگی .

                                                                                         نوروز۸۸

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 19:18 توسط آزاده | |

وپرده از عاشقی آن زمان باید برداشت که جهان حیرت کندوبهار پرده ازاین عاشقی برداشت آن هنگام که رازش عظیم گشت وعشق مهیب وجهان حیرت کرد.

Spring and Easter II Spring 2 Smileys

سلام

صدای پای بهار خانوم داره میاد.

 سالهاست که میاد ومیره .

حالا برای اومدنش چیکار کنیم که وقتی رفت حسرتش رو نخوریم .

بیایم یه دل تکونی کنیم

 اصلا هم خسته نمی شیم اصلا هم کمک نمی خوایم فقط باید خودمون بخوایم .

همش یه قدم برداریم همه چیز درست میشه .

یه دستمال لطیف ومهربون رو برداریم غبارکینه هارو از شیشه دلمون پاک کنیم .

بریم یه سبد بخریم پر از میوه صداقت تا به همه هدیه کنیم .

یه کفش راحت بخریم تا بتونیم توی خونه دل هر کی که دوست نداشتیم

وهرکی که دوستمون نداشت بریم .

یه قطره اشک که تمام بغض وخشم رو از جلوی چشمامون بشوره وببره .

اگه باز هم چیزی یادم رفته تو نظرات یاد آوری کنید .

من یه لبخند به همتون عیدی می دم نگید خسیسما .;-)

تو رو خدا لحظه تحویل سال ما رو از دعا کردن فراموش نکنید .

پیشاپیش عیدتون مبارک .

                                         

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 9:32 توسط آزاده | |

خدایا من  خودم از اعتیاد یکی از عزیزترینهام دارم می سوزم تو شاد ترین لحظه هام چهره اش رو  رو به روم دارم دلم داره براش ذره ذره میر ه . خدا این چه مصیبتی بود که دامنش رو گرفت ودامن خیلی های دیگه ؟ای خدا اینها چی شد که یهو اینجوری شدند؟ خدای  من ...

این هفته دستم سوخت و چون خونه تکونی داشتم وخونه رو بهم ریخته بودم به اجبار یکی رو آوردم برای کمک یه خانم ۳۷ ساله از کمک های یکی از دوستام بود از وقتی من و دید شروع کرد بدون اینکه من چیزی بپرسم از زبون خودش :

من اسمم زینب دارم مصیبت زینب هم می کشم.

۱۳ سالم بود ازدواج کردم  سه تا دختر دارم عاطفه ـ آزاده ـ فاطمه زهرا .

شوهرم معتاد بود هرچی بهش میگفتم علی دنبال این کارها نباش هرچی خواهش التماس گوشش بدهکار نبود که نبود . خونوادش هم گوششون به حرفای من نبود وهرچی باهاشون درد دل میکردم فقط میشنیدند ومی گفتند صبر داشته باش خوب می شه .تو یه اطاق نمور وکوچیک که هیچ دیواری و دری از بیرون نداشت زندگی میکردم .

یه روز شوهرم تصادف کرد ومتاسفانه جفت پاهاش خیلی داغون شدند  واوضاع از این بد تر نمی شد برادر شوهر هام وقتی فهمیدند قرار ما ۱۳میلیون دیه بگیریم به من گفتند می خوای بری خونه مادرت برو این دیگه برات شوهر نمی شه .برای اینکه یه چیزی بهشون بماسه هر کاری کردند ولی من زیر بار نرفتم وگفتم من اینهمه سختی رو تحمل کردم به همین آسونی زندگیم رو از دست بدم .به تنهایی از یه مرد که پاهاش داغون بودند مواظبت کردم بدون کمک هیچکس .می بردمش حمام محل همه می گفتند علی چه جوری می خوای جواب زحمتهای زنت رو بدی ؟می گفت درست می کنم.

تا اینکه به پیشنهاد برادر بزرگم اومدیم یه خونه دور از آنها بخریم ولی دوباره برادر هاش مخش رو شستشو دادند از اینکه اگه بری اونجا واز ما دور شی اونا تمام زندگی رو از دستت در میارند وتو رو از خونه میندازند بیرون وما مجبور شدیم همون نزدیک خودشون خونه بسازیم .

وضع اعتیادش خیلی نا جور بود کلی وسایل زندگی درست کرده بودم .کم کم وسایل زندگی رو می برد می فروخت اگه نمی ذاشتم منو زیر مشت ولگد می گرفت منهم برای اینکه خونمون بین خونه مادر شوهر وبرادر شوهرم بود وخجالت میکشیدم که صدای ما رو می شنوند مجبور بودم بذارم ببره آخراش منو مجبور می کرد برم از خونه مادرم برنج بیارم ومی فروخت .

سومین بچه رو که رفتم بدنیا بیارم  توی بیمارستان دولتی بلایی به سرم آوردند که بعضی از اعضا بدنم رو خارج کردند وبه مدت یک ماه در بیمارستان بستری بودم به خاطروضع وخیمی که داشتم بچه هم تو بیمارستان کودکان بود زیر دستگاه .من مرده بودم ونمیدونم برای چی برگشتم این دنیا شاید به خاطربچه هام آخرش هم از شوهرم امضا می خواستند که با رضایت مرخصم کنند که اون هم قبول نکرد ونمیدونم کی از من  اثر انگشت گرفتند ومرخصم کردند.

 هیچی نداشتیم شوهرم کار نمی کرد یه چند وقتی بود تو خونه مردم کار میکردم اونا  گاو داشتند و به لطف اونا به بچه شیر گاو می دادم یه روز که فامیل برای تبریک اومدند وکادو آوردند با تعجب به خونه خالیم نگاه می کردند و همشون که بو بردند قضیه چیه بهم گفتند زینب حواست باشه خونت رو نفروشی تو با بدبختی این خونه رو بدست آورد .من با اعتماد به نفس کامل می گفتم نه اصلا امکان نداره.

نگو که به چند وقت نکشید که خونه هم رفت .شدم کار گر مردم با بچه کوچیکم از زمانی که نوزاد بود تا به امروز که ۵سالشه خونه مردم کار می کنم واون هم باهام میاد .پارسال عید شوهرم رو به جرم دزدی گرفتند والان آزاد شده ولی من درخواست طلاق دادم وبچه هارو آوردم پیش خودم وتو ی خونه کوچیک داریم زندگی می کنیم .تا تکلیفم معلوم شه خیلی قانون اذیتم میکنه وبه این راحتی طلاق نمیده.

متاسفانه دخترش هم توی سن ۱۶ سالگی عاشق میشه وازدواج میکنه والان که ۱۸ سالش یه بچه تو شب تا سوعا بدنیا آورده اونهم یه دختر و متاسفانه شوهر دخترش هم رو به اعتیاد آورده وبیکاره .

جمعه روز تولد دختر دومش بود خیلی ذوق داشتند .

میگفت من به امید صاحب کارهای خودم دارم زندگی میکنم اونا خیلی خوبند برای اینکه همسایه ها به  رفت و آمدهای من شک نکنند خودشون منو می برند و میارند .

یه چند تا دوست داره بهش میگند چرا به صیغه کسی در نمیای یا دوست پسر نمی گیری که خرجت رو بدهند. تو هم نیازبه هم همدم داری.

به نظر شما کی مسبب  بدبختیهای اینچنینی وبدتر از اینهاست چرا به این روز افتادند کی باید جواب بده .

چی میشه عاقبت اینا چطور به راههایی که نباید برند کشیده نشن چطور می خواد شکم بچه ها رو سیر کنه لباسشون رو فراهم کنه اجاره خونه وهزار هزار چیز دیگه ......

تازه میاد اینا رو تامین کنه که از تنها گذاشتن زیاد بچه ها اونها می شن یه مصیبت ومعلوم نیست چی در میاند .

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:17 توسط آزاده | |